فاروق
04 نوامبر 2026

روزی بود روزگاری، سوسکی می‌کرد گدایی

روزی بود روزگاری
سوسکی میکرد گدایی
دید پیری او را روزی
قصد جانش کرد با دمپایی
بدو گفت آن سوسک حقیر
نکش مرا ای بزرگ و ای پیر
گر کشی مرا در این روز
نشاید که دستیابی به بسیار کنو
ببخش جان حقیر را
بشو ثروتمند بخارا
پس رحم نمود آن مرد برو
نشان داد سوسک او را کتاب مور
بگرفت کتاب را مرد پیر
بخواند آن را به جهد شیر(!)
اما هر چه بیشتر جهد میکرد
کمتر معنی در میکرد!
آهی کشید تا به آسمان
نیافت راز طلا را در آن
رَجعت نمود بسوی سوسک حقیر
بقتل رساند حقیر را به سان تیر
کتاب‌ را به گوشه‌ای انداخت
با همه سوسکان راه عدوانی انداخت
ای احمق ذلیل خوار!
از این قصه پند گیر بسیار!
دانم که سر تا تهش بی‌معنی است
اما چه کنم که فاروق ابلهی است
عقل ندارد در سر این فاروق
کاه باشد در سر این فاروق
گر نمیبود این چنین نمینوشت
احمق به از این نمینوشت
– فاروق، استاد سیب‌زمینی

زمانی که پنجم یا ششم دبستان بودم، برای اولین بار شعری راجع به سوسک(!) تولید کردم. و متاسفانه بعد از مدت کوتاهی آن را گم کردم! سپس بار دیگر در دبیرستان(متوسطهٔ دوم)، شعر را از نو تولید کردم که همین شعر است. آن زمان وبلاگ اصلی من دو زبانه(فارسی و انگلیسی) بوده و این شعر در قسمت فارسی آن قرار داشت.

همانطور که مشاهده می‌کنید، کیفیت شعر بسیار پایین و محتوای آن نیز چنگی به دل نمی‌زند. مخصوصا قسمت‌های پایانی شعر واقعا محتوای بدی دارد. زمانی که وارد جوانی شدن، بعضی از تفکر‌های نوجوانی را اصلاح کردم و سپس راجع به آن‌ها در وبلاگم نصیحت نوشتم. می‌توانید مطلب «تو احمق نیستی» را در وبلاگ انگلیسی من بخوانید.

دلیل مهمی که این شعر را الآن در وبلاگم قرار می‌دهم ارزش خود شعر نیست. بلکه متوجه کردن من نسبت به پیشرفتم طی سالیان هست.

دسته بندی‌ها

برچسب‌ها